سيد محمد باقر برقعى
3881
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مستمندان را نباشد سرپناهى اى دريغ * محتشم بين طاق و ايوان در زروزيور كشد مىشود انسان ز راه عشق و عرفان رستگار * ديو نفس دون بشر را هر زمان در شرّ كشد گر كند عمرى عبادت زاهد از روى ريا * خطّ بطلان بر عبادتهاى او داور كشد در كمند عشق و عرفان گرچه مىباشم اسير * مرغ جان ز آزادگى تا كوى جانان پر كشد آنكه مىداند فقط دلدار را منّت سزاست * در جهان كى منّت از گردون دونپرور كشد تا كه مىباشد « وفا » در تختهبند تن اسير * رنج بسيار از هواى نفس بدگوهر كشد صحيفهء عشق به غير مهر و محبّت كه نقش لوح بقاست * هرآنچه هست به عالم اسير دست فناست هرآن كسى كه طريق صلاح بگزيند * يقين به هر دو سرا رستگار و كامرواست بناى ظلم و ستم نيست جاودان ليكن * بناى حق و عدالت هميشه پابرجاست به عشق كوش و صفا جوى و با محبّت باش * كه درد خستهدلان را وفا و مهر دواست پى فريضهء انجام حج شدى به حجاز * وظيفهء تو كنون طوف كعبهء دلهاست اگر اسير هوسهاى ديو نفس شدى * گمان مبر كه تو را ديدگان دل بيناست كسى كه شد دلوجانش به مهر حق روشن * كجا اسير تن و فكر جامهء ديباست نوشت پير خرابات بر صحيفهء عشق * لباس فقر بر اندام عارفان زيباست به گوش هوش شنيدم كه هاتفى مىگفت * خوشا دلى كه منوّر به نور مهر و « وفا » ست صفاى دل بيا پا بر سر افلاك بگذاريم * مه و خورشيد گردون را به زير آريم بجز عشق خدايى در جهان هرگز * دل خود را به دست غير نسپاريم در اين عالم اگر روميست يا زنگى * چرا او را حقيقتجو نپنداريم كسى گر صاحب حسن است چون يوسف * چرا از بخل او را زشت بشماريم چرا بايد حقيقتجوى نيكو را * چو رفت از ديده ، ما ابليس انگاريم خوشا روزى كه در هنگامهء قدرت * هماره از تواضع سر فرود آريم رها از نفس دون در زندگى شايد * حريم عشق و عرفان را نگهداريم به راه عشق و مستى با صفاى دل * به عهد خويش پابند و وفاداريم